حاجيه خانم علويه كرمانى

57

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى

البته صد گونى شكر خودشان آوردند . شربت كردند ، مىخوردند . ميوه فروش‌ها ، نان فروش‌ها ، بستنى ، شيرينى ، همه چيز آورده بودند ، مىفروختند . آجيل . . . . « 1 » نخود به هم مىكنند با كمك مىخورند . البته ده هزار آدم در اينجا جمع شده بودند ، عيش مىكردند ، ساز مىزدند . مزغان‌چىها مزغان مىزدند . هر گوشه‌اى صدايى مىآمد . هر گوشه‌اى جمع شده بودند ، چيزى مىخوردند . شب شد . چراغ‌ها را روشن كردند ، قريب ده هزار چراغ از همه جور . آتش بازىهاى خوب ، جاى همهء دوستان و آشنايان و عزيزان و رفيقان همه خالى است . تماشا كرديم . رفتيم . در بنگلهء سلطان محمد شاه چند جار روشن كرده بودند . صد [ و ] پنجاه كاسه ، صد كاسه ، هفتاد كاسه جور به جور روشن كرده بودند . سى چهل صندلى و نيمكت طلا دور بنگله چيده بودند . از قرارى كه خودشان مىگفتند چهار صد از اين صندلى و نيمكت طلا هست . اسباب سلطنت زياد . شب را شام خورديم ، آمديم منزل خوابيديم . [ حركت از بمبئى به طرف جده ] خلاصه صبح شنبه اوّل ماه ذى قعده خداحافظى كرديم . آمديم در غراب . تا ظهرى هفتصد نفر حاج از سنى ، كابلى ، هندوستانى ، مسلمان همه جمع شدند در جهاز . ظهرى جهاز راه افتاد . چون حالا اوّل برسات بمبئى است ، بناى باد گذارد . جهاز در تلاطم افتاد كه همگى افتاديم بد حال . يكى قى مىكرد ، يكى بىحال بود ، يكى گريه مىكرد ، يكى دعا مىكرد . الهى خداوند نصيب كافر نكند . الهى خداوند دين واجب را از گردن همگى ادا كن ، ولى از راه خشكى . ده روز به اين حالت افتاديم . شب تا صبح يا اللّه يا محمدا يا عليا بلند بود . سنّىها اذان مىگفتند . همه متصل كلمهء شهادت مىگفتيم . يك دفعه جهاز چنان كج مىشد كه مىگفتيم الان غرق مىشويم . آب چنان پر مىزد و موج مىزد كه آب مىآمد تا دم عرشه كه بالاتر از آن جايى نبود . « يك دفعه آب از دريا زد بالا ، كه خورد پس گردن ميرزا محمد على ، افتاد زمين ؛ و حال آن كه ما در عرشه بوديم . شب تا صبح

--> ( 1 ) . دو كلمه ناخوانا